تبليغاتX
tabassom




















tabassom

عطر انتظار...


نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 20:15 توسط زهرا| |

1. فرصت‌هایی را می‌بینند و پیدا می‌كنند كه دیگران آنها را نمی‌بینند.
2.
از مشكلات درس می‌گیرند، در حالی كه دیگران فقط مشكلات را می‌بینند.
3.
روی راه‌حل‌ها تمركز می‌كنند.
4.
هوشیارانه و روشمندانه موفقیت‌شان را می‌سازند، در زمانی كه دیگران آرزو می‌كنند موفقیت به سراغ‌شان‌ آید.
5.
مثل بقیه ترس‌هایی دارند ولی اجازه نمی‌دهند ترس آنها را كنترل و محدود كند.
6.
سوالات درست را به شیوه صحیح از خود می‌پرسند. سوال‌هایی كه آنها را در مسیر مثبت ذهنی و روحی قرار می‌دهد.
7.
به ندرت از چیزی شكایت می‌كنند و انرژی‌شان را به خاطر آن از دست نمی‌دهند. همه چیزی كه شكایت كردن باعث آن است فقط قرار دادن فرد در مسیر منفی‌بافی و بی‌ثمر بودن است.
8.
سرزنش نمی‌كنند (واقعا فایده‌اش چیست؟) آنها مسوولیت كارهایشان و نتایج كارهایشان را تماما به عهده می‌گیرند.
9
وقتی ناچارند از ظرفیتی بیش از حد ظرفیت‌شان استفاده كنند همیشه راهی را برای بالا بردن ظرفیت‌شان پیدا می‌كنند و بیشتر از ظرفیت‌شان از خود توقع دارند. آنها از آنچه دارند به نحو كارآمدتری استفاده می‌كنند.
10.
همیشه مشغول، فعال و سازنده هستند. هنگامی كه اغلب افراد در حال استراحت هستند آنها برنامه‌ریزی کرده و فكر می‌كنند تا وقتی كه كارشان را انجام می‌دهند استرس كمتری داشته باشند.
11.
خودشان را با افرادی كه با آنها هم فكر هستند، متحد می‌كنند. آنها اهمیت و ارزش قسمتی از یك گروه بودن را می‌دانند.
12.
بلندپرواز هستند و دوست دارند حیرت‌انگیز باشند. آنها هوشیارانه انتخاب می‌كنند تا بهترین نوع زندگی را داشته باشند و نمی‌گذارند زندگی‌شان اتوماتیك‌وار سپری شود.


13.
به‌وضوح و دقیقا می‌دانند كه چه چیزی در زندگی می‌خواهند و چه نمی‌خواهند. آنها بهترین واقعیت را دقیقا برای خودشان مجسم و طراحی می‌كنند به جای اینكه صرفا تماشاگر زندگی باشند.
14.
بیشتر از آنكه تقلید كنند، نوآوری می‌كنند.
15.
در انجام كارهایشان امروز و فردا نمی‌كنند و زندگی‌شان را در انتظار رسیدن بهترین زمان برای انجام كاری از دست نمی‌دهند
16.
آنها دانش‌آموزان مدرسه زندگی هستند و همواره برای یادگیری روی خودشان كار می‌كنند. آنها از راه‌های مختلفی مثل تحصیلات آموزشگاهی، دیدن و شنیدن، پرسیدن، خواندن و تجربه كردن یاد می‌گیرند.
17.
همیشه نیمه پر لیوان را می‌بینند و توانایی پیدا كردن راه درست را دارند
18.
دقیقا می‌دانند كه چه كاری باید انجام دهند و زندگی‌شان را با از شاخه‌ای به شاخه‌ای دیگر پریدن از دست نمی‌دهند.
19.
ریسك‌های حساب‌شده‌ای انجام می‌دهند؛ ریسك‌های مالی، احساسی و شغلی.
20.
با مشكلات و چالش‌هایی كه برایشان پیش می‌آید سریع و تاثیرگذار روبه‌رو می‌شوند و هیچ وقت در مقابل مشكلات سرشان را زیر برف نمی‌كنند. با چالش‌ها روبه‌رو می‌شوند و از آنها برای پیشرفت خودشان بهره می‌برند.
21.
منتظر قسمت و سرنوشت و شانس نمی‌مانند تا آینده‌شان را رقم بزند. آنها بر این باورند كه با تعهد و تلاش و فعالیت، بهترین زندگی را برای خودشان می‌سازند.
22.
وقتی بیشتر مردم كاری نمی‌كنند؛ آنها مشغول فعالیت هستند. آنها قبل از اینكه مجبور به كاری بشوند، عمل می‌كنند.
23.
بیشتر از افراد معمولی روی احساسات‌شان كنترل دارند. آنها همان احساساتی را دارند كه ما داریم ولی هیچ‌گاه برده احساسات‌شان نمی‌شوند.
24.
ارتباط‌گرهای خوبی هستند و روی رابطه‌ها كار می‌كنند.
25.
برای زندگی‌شان برنامه دارند و سعی می‌كنند برنامه‌شان را عملی كنند. زندگی آنها از كارهای برنامه‌ریزی نشده و نتایج اتفاقی عاری است.
26.
در زمانی كه بیشتر مردم به هر قیمتی می‌خواهند از رنج كشیدن و بودن در شرایط سخت اجتناب كنند، افراد موفق قدر و ارزش كار كردن و بودن در شرایط سخت را می‌فهمند.
27.
ارزش‌های زندگی‌شان معلوم است و زندگی‌شان را روی همان ارزش‌ها بنا می‌كنند.
28.
تعادل دارند. وقتی از لحاظ مالی موفق هستند، می‌دانند كه پول و موفقیت مترادف هم نیستند. آنها می‌دانند افرادی كه فقط از نظر مالی در سطح مطلوبی قرار دارند، موفق نیستند. این در حالی است كه خیلی‌ها خیال می‌كنند پول همان موفقیت است. ولی آنها دریافته‌اند كه پول هم مثل بقیه چیزها یك وسیله است برای دستیابی به موفقیت.
29.
اهمیت كنترل داشتن روی خود را درك كرده‌اند. آنها قوی هستند و از اینكه راهی را می‌روند كه كمتر كسی می‌تواند برود، شاد می‌شوند.
30.
از خودشان مطمئن هستند

 

آیا شما خود را انسان موفقی می دانید؟؟

نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 18:31 توسط زهرا| |

این دفعه می خوام در مورد یه قرار با هم صحبت کنیم.

هر کدوم ما وقتی که با یه شخص مهمی قرار ملاقات داریم، از دو ساعت قبلش حاضر می شیم، خودمون رو مرتب می کنیم، تمرین می کنیم که چی می خوایم بگیم، و حتی نیم ساعت زود تر از وقت قرار هم در محل تعیین شده حاضر می شیم تا راس ساعت مقرر خدمت برسیم.

خوب که تو زندگیمون رو بگردیم و نگاه کنیم می بینیم هر روز سر یه ساعت مشخصی با یه شخصیت مهمی، که خیلی مهمه قرار داریم.

کسی که به من و تو عزت داده.

کسی که به من و تو سلامتی داده.

کسی که به من و تو شعور داده.

کسی که به من و تو خیلی چیزا داده.

ما هر وقت هر کی محبتی در حقمون بکنه تا عمر داریم یادمون می مونه و از هر فرصتی استفاده می کنیم تا جبران کنیم.

حالا یکی که تو زندگی این همه به ما محبت کرده دور از انصافه که جواب محبتش رو ندیم.

اون شخص توی یک شبانه روز که ۲۴ ساعته فقط و فقط به ۱۷ دقیقه راضیه.

یک ساعت عاشقی مشخص کرده که تو اون ساعت منتظر من و توست.

اره اون شخص خدای من و توست.

شماها که سر وقت به قرار عاشقانتون می رسید، خوش بحالتون. خیلی قدر بدونید.

اما یکی مثل من که وقت نماز میشه هزار تا کار یادش میاد…

خیلی بی انصافیه! نه؟!

خدایی که قران خوندن و باهاش حرف زدن رو به خودم واگزار کرده که هر چه قدر خواستی و هر وقت خواستی…

یعنی روزی یه خط قران خوندن هم در توان من نیست؟!

یه خط معنی قران رو بخونم…

وای! چقدر برام سخت میاد…

تو تفسیر سوره اسراء چند تا ایه دیدم پشت سر هم در مورد والدین…

به قدری ریز و دقیق به نکات اشاره کرده بود که انگار یه روانشناس خیلی متبحر داره حرف می زنه و طریقه برخورد با والدین رو تدریس می کنه.

واقعا لذت بردم…

هر چی به سرمون میاد به خاطر اینه که از نماز و قران دور شدیم.

شما رو نمی دونم اما من…

من خدای خیلی خوبی دارم. خیلی خیلی خیلی بینهایت خوب

اما…

در برابرش نه تنها بدم بلکه هیچ وقت هم سعی نکردم خوب باشم. خیلی هنر کنم یه کار مثبتی هم که می کنم اینقدر بزرگش می کنم که بی مزه میشه.

در مورد نماز و قرار عاشقی می گفتم:

اره! اینا رو گفتم برای اینکه بگم: هر جا میریم از قبل قرار حاضریم.

از یه ساعت قبل هم راه میفتیم که حداقل سر وقت به قرار برسیم.

اما به نماز که می رسه…

می زاریم الله اکبر اذون رو که گفتن تازه استین بالا می زنیم بریم وضو بگیریم.

در صورت اینکه من فکر می کنم انصاف این باشه الله اکبر اذون رو که گفتن ما هم الله اکبر نمار رو بگیم.

سر ساعت مقرر سر قرار حاضر بشیم.

دیر نکنیم.

در اتاق پزشک قهار رو سر وقت بزنیم.

امام صادق علیه السلام در واپسین لحظات عمر خود از اطرافیان می خواهند تا همه اقوام و خویشان را دعوت کنند.

بعد از اینکه همه خویشان جمع شدند امام صادق علیه السلام می فرمایند:

شفاعت ما به کسی که نماز را سبک بشمارد نمی رسد.

می دونید سبک شمردن نماز چطوریه؟

با هر لباسی نماز خوندن.

با عجله نماز خوندن

دیر نماز خوندن.

غلط نماز خوندن

در مکان آلوده نماز خوندن.

ما برای یه بشر مثل خودمون چقدر احترام قائلیم. اگه خونمون بیاد بهترین ظروفمون رو بیرون میاریم. برای مهمونمون اتاق پذیرایی جدا داریم …

اگر سراغش بریم بهترین لباس رو می پوشیم. بهترین عطر و ادکلن رو می زنیم و خلاصه بهترین ها رو جمع می کنیم.

اما برای افراد عادی هیچ وقت این کارا رو نمی کنیم.

برای نماز هم این کارا رو نمی کنیم.

با همون لباسی که تا دو دقیقه پیش تو آشپزخونه بودیم و با همون چادری که دم دست گذاشتیم هر جایی میریم تندی رو سرمون میندازیم یه مهر هم از یه جایی گیر میاریم می ایستیم به نماز٫

در صورتیکه وقتی نگاه به ساعت می کنیم و می بینیم تا چند دقیقه دیگه همسرمون از راه می رسه حداقل یه شونه به موهامون می زنیم، یه لباس تمیز، با یه عطر خوشبو.

این حداقل کاریه که می کنیم.

برای همسرمون، برای دوستمون، برای محارممون همه این کارا رو انجام دادن نه تنها خوبه بلکه حسنه هم داره. اما…

اما چرا برای خدامون این کارا رو نمی کنیم.

اقایون بی زحمت دور بر ندارن…

تک و توک تا حالا مردی رو دیدم که وقت نماز تر تمیز باشه.

با یه زیرپوش و یه شلوار جافی و تازه بعضیاشون هم جانماز رو می تکونن مهر توشو بر می دارن. این مورد رو توی اقایون بیشتر دیدم.

هر روز صبح از خونه که میریم حتما جلو ایینه می ریم تا ببینیم گوشه مقنعه مون کج نباشه یا یقه مون مرتب باشه. تازه اونایی هم که موی سرشون هم یه برنامه و تدارکات خاصی داره بماند که نهایت دقت رو مبذول می کنن تا یه شاخه از جنوب شرقی به شمال غربی نره. اون وقت وقتی خدا میگه مسح سر رو اینجوری بکشید، اینجوری وضو بگیرید، اینجوری نماز بخونید، می گیم: یعنی اینقدر خدا سخت گیره؟!!!

خیلی خدای خوبی داریم.

اگه یه دوستمون یه بار خلف وعده کنه…

چقدر از دستش ناراحت میشیم و به دل می گیریم.

اما…

اما خدا چی می گه:

صد بار اگر توبه شکستی باز آی!!!!

نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 18:28 توسط زهرا| |

آفتاب گرم بر پهنای دشت 

نیزه‌های داغ آتش می‌نشاند 

دشت سوزان هم به چشم آسمان 

پشته‌های خاک خونین می‌فشاند 

اصطکاک سنگ و سمّ اسب ها 

صاعقه در صاعقه می‌آفرید 

از فرود تیغ‌ها بر خودها 

رعد و برقی سخت می‌آمد پدید 

در دو صف رزم آوران سخت سر 

نیزه بر کف، تیز تک می‌تاختند 

گرمپو، تازان، رجز خوان، بی‌امان 

ماهرانه تیر می‌انداختند 

یک طرف توحید و پاکی و شرف 

یک طرف شرک و پلیدی و گناه 

یک طرف هفتاد و اندکی جان پاک 

یک طرف از نابکاران یک سپاه 

یک طرف خورشید عاشورا حسین 

یک طرف سر دسته شب باوران 

یک طرف بر ذروه فرزانگی 

یک طرف در قعر پستی کافران 

نعره‌ی مستانه‌ی اردوی کفر 

در غبار کربلا پیچیده بود 

از صف ایمان ترنم‌های عشق 

در دل عرش خدا پیچیده بود 

گرم می‌شد دم به دم آهنگ جنگ 

شعله‌ی پیکار بالا می‌گرفت 

نیزه‌ها و تیرهای جان شکاف 

در میان سینه‌ها جا می‌گرفت 

اندر آن هنگامه‌ی خون و نبرد 

با شتاب آمد کسی نزد امام 

گفت: هنگام نماز است ای حسین! 

شعله‌ور شد پیشوا از این پیام 

نیزه و شمشیر را یکسو نهاد 

عاشقانه بر سر سجاده شد 

زیر باران و صفیر تیرها 

رکعتان عشق را آماده شد 

گفت تکبیری و در آن گیر و دار 

گرم نجوی با خدای خویش شد 

ما سوی اللّه را همه از یاد برد 

در نمازی فارغ از تشویش شد 

تا نماز خون بپا دارد امام 

پیش‌مرگانش به صف اندر شدند 

در مسیر بارش طوفان تیر 

پیش پایش لاله گون پرپر شدند 

از فراز آسمان آسیمه سر 

جبرئیل آمد در آن صحرا فرود 

در مصلّی بر مصلّی سجده کرد 

بال رأفت بر سر پاکان گشود 

چون حسین بن علی تکبیر گفت 

آفرینش کرد بر او اقتدا 

چشم خیل عرشیان مبهوت ماند 

بر نماز آخر خون خدا 

از قیام کربلا گویا هدف 

با خدا راز و نیازی بوده است 

زیر تیغ و تیر در صحرای خون 

با وضوی خون نمازی بوده است

نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 18:26 توسط زهرا| |

وقتی درگذشتم مرا خوشبخت بپنداريد و كام من اين است كه اين احساس در کردار و رفتار شما نمايانگر باشد، زيرا من به هنگام كودكی، جوانی و پيری بخت*يار بوده*ام. هميشه نيروی من افزون گشته است، آن چنان كه هم امروز نيز احساس نمی*كنم كه از هنگام جوانی ناتوان*ترم.


من دوستان را به خاطر نيكويی*های خود خوشبخت و دشمنانم را فرمان*بردار خويش ديده*ام.

زادگاه من بخش كوچكی از آسيا بود. من آنرا اكنون سربلند و بلندپايه باز می*گذارم. اما از آنجا كه از شكست در هراس بودم ، خود را از خودپسندی و غرور بر حذر داشتم. حتی در پيروزی های بزرگ خود ، پا از اعتدال بيرون ننهادم. در اين هنگام كه به سرای ديگر می*گذرم، شما و ميهنم را خوشبخت می*بينم و از اين رو می*خواهم كه آيندگان مرا مردی خوشبخت بدانند. مرگ چيزی است شبيه به خواب . در مرگ است كه روح انسان به ابديت می پيوندد و چون از قيد و علايق آزاد می گردد به آتيه تسلط پيدا می كند و هميشه ناظر اعمال ما خواهد بود پس اگر چنين بود كه من انديشيدم به آنچه كه گفتم عمل كنيد و بدانيد كه من هميشه ناظر شما خواهم بود ، اما اگر اين چنين نبود آنگاه ازخدای بزرگ بترسيد كه در بقای او هيچ ترديدی نيست و پيوسته شاهد و ناظر اعمال ماست.


بايد آشكارا جانشين خود را اعلام كنم تا پس از من پريشانی و نابسامانی روی ندهد.
من شما هر دو فرزندانم را يكسان دوست می*دارم ولی فرزند بزرگترم كه آزموده*تر است كشور را سامان خواهد داد.


فرزندانم! من شما را از كودكی چنان پرورده*ام كه پيران را آزرم داريد و كوشش كنيد تا جوان*تران از شما آزرم بدارند.
تو كمبوجيه، مپندار كه عصای زرين پادشاهی، تخت و تاجت را نگاه خواهد داشت. دوستان يک رنگ برای پادشاه عصای مطمئن*تری هستند.


همواره حامی كيش يزدان پرستی باش، اما هيچ قومی را مجبور نكن كه از كيش تو پيروی نمايد و پيوسته و هميشه به خاطر داشته باش كه هر كسی بايد آزاد باشد تا از هر كيشی كه ميل دارد پيروی كند .


هر كس بايد برای خويشتن دوستان يك دل فراهم آورد و اين دوستان را جز به نيكوكاری به دست نتوان آورد.
از كژی و ناروايی بترسيد .اگر اعمال شما پاك و منطبق بر عدالت بود قدرت شما رونق خواهد يافت ، ولی اگر ظلم و ستم روا داريد و در اجرای عدالت تسامح ورزيد ، ديری نمی انجامد كه ارزش شما در نظر ديگران از بين خواهد رفت و خوار و ذليل و زبون خواهيد شد . من عمر خود را در ياری به مردم سپری كردم . نيكی به ديگران در من خوشدلی و آسايش فراهم می ساخت و از همه شادی های عالم برايم لذت بخش تر بود.


به نام خدا و نياکان درگذشته*ی ما، ای فرزندان اگر می خواهيد مرا شاد كنيد نسبت به يكديگر آزرم بداريد.
پيكر بی*جان مرا هنگامی كه ديگر در اين گيتی نيستم در ميان سيم و زر مگذاريد و هر چه زودتر آن را به خاك باز دهيد. چه بهتر از اين كه انسان به خاك كه اين*همه چيزهای نغز و زيبا می*پرورد آميخته گردد.
من همواره مردم را دوست داشته*ام و اكنون نيز شادمان خواهم بود كه با خاكی كه به مردمان نعمت می*بخشد آميخته گردم.


هم*اكنون درمی يابم که جان از پيكرم می*گسلد ... اگر از ميان شما كسی می*خواهد دست مرا بگيرد يا به چشمانم بنگرد، تا هنوز جان دارم نزديك شود و هنگامی كه روی خود را پوشاندم، از شما خواستارم كه پيكرم را كسی نبيند، حتی شما فرزندانم. پس از مرگ بدنم را موميای نكنيد و در طلا و زيور آلات و يا امثال آن نپوشانيد . زودتر آنرا در آغوش خاك پاك ايران قرار دهيد تا ذره ذره های بدنم خاك ايران را تشكيل دهد . چه افتخاری برای انسان بالاتراز اينكه بدنش در خاكی مثل ايران دفن شود.
از همه پارسيان و هم* پيمانان بخواهيد تا بر آرامگاه من حاضر گردند و مرا از اينكه ديگر از هيچگونه بدی رنج نخواهم برد شادباش گويند.


به واپسين پند من گوش فرا داريد. اگر می*خواهيد دشمنان خود را تنبيه كنيد، به دوستان خود نيكی كنيد

نوشته شده در پنجشنبه سوم فروردین 1391ساعت 11:31 توسط زهرا| |

آخرین آپ 90 .سال نوتون مبارک...(پیشاپیش)

  این دعا رو در لحظه ی تحویل سال بخونین.

با اجازه ی دوستان لحظه ی تحویل سال من توی حرم اما رضاام.براهمتون دعا میکنم.

بعداز اون در جوار خانواده ی پدری ام به سرخواهم برد.در کنار یه نفر که از همه مهم تره...نمیگم کی ولی دلم میخواد وقتی دیدمش هررررررررچی از دهنم در میاد بهش بگم


1-اَللهُمَ اشفِ مَرضانا با القُرآن.(شفای مریضان)

2-و سَلّم مسافرینا بِالقرآن(خدایا عیده و مسافرتها زیاد .تصادفها کم بشه!)

3-اللهم نَوِر قلوبتا بِنورالقرآن.(قلوب مارا نورانی کن ...)

3- و زَیِّت اخلاقتا با القرآن.

4-وانصُر جُیوشنا با القرآن(سربازایی که تو راه و جاده ها هستند رو خودت یاری کن خدا)

5-اللهم اجعل قرآنَلنا فی الدنیا و الاخرهِ و فی القبر مونسنا باالقرآن(اگه احیانا مردیم،توی قبر قرآن رو مونسمون قراربده)

6-و احفظ امام زماننا بالقرآن.

و عجُّل فی فرجِ مولانا صاحب الزَّمان با القرآن

برای فرج امام زمان و همچنین سلامتی ایشون حتما دعا کنید...


نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 13:4 توسط زهرا| |

يکی بود يکی نبود. يه روزی روزگاری يه خانواده ی سه نفری بودن. يه پسر کوچولو بود با مادر و پدرش، بعد از يه مدتی خدا يه داداش کوچولوی خوشگل به پسرکوچولوی قصه ی ما ميده، بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت .
پسرکوچولو هی به مامان و باباش اصرار می کنه که اونو با نوزاد تنها بذارن. اما مامان و باباش می‌ترسيدن که پسرشون حسودی کنه و يه بلايی سر داداش کوچولوش بياره.اصرارهای پسرکوچولوی قصه اونقدر زياد شد که پدر و مادرش تصميم گرفتن اينکارو بکنن اما در پشت در اتاق مواظبش باشن.
پسر کوچولو که با برادرش تنها شد … خم شد روی سرش و گفت : داداش کوچولو!
تو تازه از پيش خدا اومدی ……….
به من می گی قيافه ی خدا چه شکليه ؟ آخه من کم کم داره يادم مي ره؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 20:40 توسط زهرا| |

ماهمیشه  این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی دربرابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود.سکوت می‌کنیم و ...
دسته اول
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند
عمدهآدم‌ها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن‌هاست کهقابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.
دسته دوم
آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند
مردگانیمتحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانیواگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده وزنده‌شان یکی است.
دسته سوم
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند
آدم‌هایمعتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان همتاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشانداریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.
دسته چهارم
آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم هستند
شگفت‌انگیزترینآدم‌ها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیمحضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهستهدرک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می‌فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چهمی‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اماوقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلبمی‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی کهمی‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌هادر زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 17:27 توسط زهرا| |

گفتم: خداي من، دقايقي بود در زندگانيم كه ھوس مي كردم سر سنگينم را كه پر از دغدغه هاي ديروز بود و ھراس فردا، بر شانه ھاي صبورت بگذارم و آرام برايت بگويم و بگريم، در آن لحظات شانه ھاي تو كجا بود؟

گفت: عزيز تر از ھر چه ھست، تو نه تنھا در آن لحظات دلتنگي كه در تمام لحظات بودنت بر من تكيه كرده بودي، من آني خود را از تو دريغ نكرده ام كه تو اين گونه هستي. من همچون عاشقي كه به معشوق خود مي نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.

گفتم: پس چرا راضي شدي من براي آن ھمه دلتنگي، اين گونه زار بگريم؟

گفت: عزيزتر از هر چه هست، اشك تنها قطره اي است كه قبل از آن كه فرود آيد عروج مي كند، اشك هايت به من رسيد و من يكي يكي بر زنگارهاي روحت ريختم تا باز هم از جنس نور باشي  و از حوالي آسمان؛ چرا كه تنها اين گونه مي شود تا هميشه شاد بود.

گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگي بود كه بر سر راهم گذاشته بودي؟

گفت: بارها صدايت كردم، آرام گفتم از اين راه نرو كه به جايي نمي رسي، تو هرگز گوش نكردي و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود، كه عزيز از هر چه هست از اين راه نرو كه به ناكجاآباد هم نخواهي رسيد.

گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتي؟

گفت: روزيت دادم تا صدايم كني، چيزي نگفتي، پناهت دادم، تا صدايم كني، چيزي نگفتي، بارها گل برايت فرستادم، كلامي نگفتي، مي خواستم برايم بگويي، آخر تو بنده ي من بودي چاره اي نبود جز نزول درد كه تو تنها اين گونه شد كه صدايم كردي.

گفتم: پس چرا همان بار اول كه صدايت كردم درد را از دلم نراندي؟

گفت: اول بار كه گفتي خدا، آن چنان به شوق آمدم كه حيفم آمد بار دگر خداي تو را نشنوم، تو باز گفتي خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايي ديگر، من اگر مي دانستم تو بعد از علاج درد هم برخدا گفتن اصرار مي كني، همان بار اول شفايت مي دادم.

گفتم: مهربان ترين خدا، دوست دارمت...

گفت: عزيزتر از هر چه هست، من دوست تردارمت...

 

نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 17:25 توسط زهرا| |

۱-ياد خدا باش – با خدا باش – شاد باش.

۲سينه خود را پر از انرژي مثبت كنيد.

۳در پشت‌بام ذهن خود سبزه و گل بكاريد.

۴به تمام اعضاي بدن خود بگو فرياد بزنند: الهي شكر.

۵مسير زندگي را از وجود تيغ‌ها و خارها پاك كنيد.

۶تانكر عشق و محبت را هميشه پر نگه داريد.

۷دشمني و كدورت را ذوب كنيد و در چاه بريزيد.

۸هواي پاك تنفس كنيد. فكر منفي سينه شما را مريض مي‌كند.

۹هميشه در كوچه زندگي، دنبال خانه مهرباني باشيد.

۱۰ورد زبانتان كلمه: دوستت دارم، عاشقتم، باشد.

۱۱با چشم خود همسرتان را شيفته كنيد.

۱۲هر كسي پرسيد: حالت چطوره؟ بگوييد: خيلي خوبم.

وقتي بدانيم مشكلات از كجا آغاز مي ‌شوند و چگونه ادامه مي ‌يابند و بزرگ مي ‌شوند، مي ‌توانيم جلوي آنها را بگيريم و وقتي بدانيم كه يك زندگي بدون مشكل چه مزيت‌ هايي دارد آن وقت قبل از هر چيز درصدد ياد گيري مهارت‌ هاي زندگي برمي ‌آييم

۱۳همواره تصور كنيد خوشبخت‌ترين آدم دنيا هستيد.

۱۴خوب گوش كن: كسي در دوردست برايت دعاي خير مي‌كند كه سلامت و موفق باشي. جوابش را بده.

۱۵توجه كن! دلت مي‌گه تا دوستي هست چرا دشمني؟

۱۶سعي كن براي همسرت، زيباترين باشي.

۱۷گاهي اوقات فكر ما نياز به سمپاشي داره تا سالم و خوب باشيم.

۱۸بگذار ديگران هر چه مي‌خواهند بگويند مهم اين است كه ما با هم هستيم.

۱۹هرشب فكر مي‌كنم كه آيا فردا زنده هستم كه باز هم تو را ببينم.

۲۰اگر بگويي بمير، نمي‌ميرم. چون مي‌خواهم تا انتها با تو باشم.

۲۱تا وقتي خنده و شادي هست چرا گريه و غم. پاشو به دنيا بخند پاشو.

۲۲چه بوي خوبي مي‌دي، چه دست مهربون و گرمي داري.
تكرار اين جملات عاشق ترتان مي كند

۲۳چقدر مزرعه دل شما سبز و خرم است. باغت آباد.

۲۴مي‌دوني چيه؟ تا حالا از گل نازك‌تر به من نگفتي. ممنون تو هستم.

۲۵نمي‌دونم اگر تو نبودي چه كسي مي‌توانست مرا خوشبخت كند.

۲۶پدر و مادرم به خاطر زحمات و محبت‌هاي تو هميشه دعايت مي‌كنند.

۲۷راستي چرا آماده نمي‌شوي برويم پارك، قدري قدم بزنيم. به ياد گذشته‌ها.

۲۸آدم وقتي وارد اين خونه مي‌شود. همه ناراحتي‌هاش برطرف مي‌شه.

۲۹خدايا! زندگي از اين زيباتر و بهتر ديگه نمي‌شه. شكر شكر شكر

۳۰مي‌دوني عزيزم، خيلي دوستت دارم، خيلي زياد.

۳۱بي‌خيال غم دنيا، بيا چند دقيقه با هم از ته دل بخنديم و براي زندگي بهتر برنامه ريزي کنیم

شما فکر می کنید با تکرار این جملات چه تغییری در وجودتان ایجاد می شود؟!

نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 17:20 توسط زهرا| |

یك روز كارمند پستی كه به نامه هایی كه آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می كرد متوجه نامه‌ای شد كه روی پاكت آن با خطی لرزان نوشته شده بود
با خودش فكر كرد بهتر است نامه را باز كرده و بخواند ، در نامه این طورنوشته شده بود :

خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم كه زندگی‌ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد. دیروز یك نفر كیف مرا كه 100 دلار در آن بود دزدید. این تمام پولی بود كه تا پایان ماه باید خرج می كردم. یكشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر ازدوستانم را برای شام دعوت كرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم
هیچ كس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من كمك كن


كارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همكارانش نشان دادنتیجه این شد كه همه آنها جیب خود را جستجو كردند و هر كدام چند دلاری روی میز گذاشتند
در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند
همه كارمندان اداره پست از اینكه توانسته بودند كار خوبی انجام دهند خوشحال بودند


عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت. تا این كه نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید كه روی آن نوشته شده بود : نامه ای به خدا!
 

همه كارمندان جمع شدند تا نامه را باز كرده و بخوانند.
مضمون نامه چنین بود

خدای عزیزم: چگونه می توانم از كاری كه برایم انجام دادی تشكر كنم.  با لطفتو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا كرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم.  من به آنها گفتم كه چه هدیه خوبی برایم فرستادی

البته چهار دلار آن كم بود كه مطمئنم كارمندان بی شرف(دور از جون همگی!) اداره پست آن را برداشته اند !!!!

 

نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 17:17 توسط زهرا| |


  يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم ، وقت پرپر شدنش سوز و نوايي نکنيم ، پر پروانه شکستن هنر انسان نيست ، گر شکستيم ز غفلت،من و مايي نکنيم ، يادمان باشد سر سجاده عشق ، جز براي دل محبوب دعايي نکنيم ، يادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد ، طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم. Normal 0 false false زنها هرگز نميگويند ترا دوست دارم ولي وقتي از تو پرسيدند مرا دوست داري بدان كه درون آنها جاي گرفته اي. (رو شفوكو)

  چقدر خوبه آدم يكي رو دوست داشته باشه نه به خاطر اينكه نيازش رو برطرف كنه نه به خاطر اينكه كس ديگري رو نداره نه به خاطر اينكه تنهاست و نه از روي اجبار بلكه به خاطر اينكه اون شخص ارزش دوست داشتن رو داره

نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 17:11 توسط زهرا| |

روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که

 متوجه شود از بين او و مهرش عبور کرد. مرد نمازش را قطع کرد و داد زد:

 هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي؟

 مجنون به خود آمد و گفت:

 من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم تو که عاشق خداي ليلي هستي

چگونه ديدي که من بين تو و خدايت فاصله انداختم ؟؟؟

نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 17:7 توسط زهرا| |

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

این همه جلوه و در پرده نهانی گل من

وین همه پرده و از جلوه عیانی گل من

آن تجلی که به عشق است و جلالست و جمال

و آن ندانیم که خود چیست تو آنی گل من

از صلای ازلی تا به سکوت ابدی

یک دهن وصف تو هر دل به زبانی گل من

اشک من نامه نویس است وبجز قاصد راه

نیست در کوی توام نامه رسانی گل من

گاه به مهر عروسان بهاری مه من

گاه با قهر عبوسان خزانی گل من

همره همهمه*ی گله و همپای سکوت

همدم زمزمه*ی نای شبانی گل من

دم خورشید و نم ابری و با قوس قزح

شهسواری و به رنگینه کمانی گل من

گه همه آشتی و گه همه جنگی شه من


گه به خونم خط و گه خط امانی گل من

سر سوداگریت با سر سودایی ماست

وه که سرمایه هر سود و زیانی گل من

طرح و تصویر مکانی و به رنگ*آمیزی

طرفه پیچیده به طومار زمانی گل من

شهریار این همه کوشد به بیان تو ولی

چه به از عمق سکوت تو بیانی گل من



نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 17:6 توسط زهرا| |

یه شعر واسه پسرای خوب **

حسنی نگو جوون بگو
علاف و چش چرون بگو

موی ژلی ،ابرو کوتاه ،زبون دراز ، واه واه واه
نه سیما جون ،نه رعنا جون

نه نازی و پریسا جون
هیچ کس باهاش رفیق نبود

تنها توی کافی شاپ
نگاه می کرد به بشقاب !

باباش می گفت : حسنی می ری به سر بازی ؟
نه نمی رم نه نمی رم

به دخترا دل می بازی ؟!
نه نمی دم نه نمی دم


گل پری جون با زانتیا
ویبره می رفت تو کوچه ها

گلیه چرا ویبره میری ؟
دارم میرم به سلمونی

که شب برم به مهمونی
گلی خانوم نازنین با زانتیای نقطه چین

یه کمی به من سواری می دی ؟!
نه که نمی دم

چرا نمی دی ؟
واسه اینکه من قشنگم ، درس خونم وزرنگم

اما تو چی ؟
نه کا رداری ؟ نه مال داری ؟ فقط هزار خیال داری
موی ژلی ،ابرو کوتاه ، زبون دراز ،واه واه واه


در واشد و پریچه
با ناز اومد توو کوچه

پری کوچولو ، تپل مپولو ، میای با من بریم بیرون ؟
مامان پری ،از اون بالا

نگاه می کرد توو کوچه را
داد زد وگفت : اوی ! بی حیا

برو خونه تون تورا بخدا
دختر ریزه میزه

حسابی فرز وتیزه
اما تو چی ؟

نه کار داری ؟ نه مال داری ؟ فقط هزار خیال داری
موی ژلی ،ابرو کوتاه ،زبون دراز ،واه واه واه

نازی اومد از استخر
تو پوپکی یا نازی ؟

من نازی جوانم
میای بریم کافی شاپ؟
نه جانم

چرا نمی ای ؟
واسه اینکه من صبح تا غروب ،پایین ،بالا ،شمال ،جنوب ،دنبال یک شوهر خوب

اما تو چی ؟
نه کار داری ؟ نه مال داری ؟ فقط هزار خیال داری
موی ژلی ،ابرو کوتاه ،زبون دراز ،واه واه واه


حسنی یهو مثه جت
رسید به یک کافی نت

ان شد ورفت تو چت رووم
گپید با صدتا خانووم!

هیشکی نگفت کی هستی ؟
چی کاره ای چی هستی ؟

تو دنیای مجازی
علافی کرد وبازی

خوشحال وشادمونه
رفت ورسید به خونه

باباش که گفت: حسنی برات زن بگیرم ؟
اره می خوام اره میخوام

چاهارتا شرعن بگیرم ؟
اره می خوام اره میخوام

حسنی اومد موهاشو
یه خورده ابروهاشو

درست وراست وریس کرد
رفت و توو کوچه فیس کرد

یه زن گرفت وشاد شد
زی ذی شد و دوماد شد

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 13:34 توسط زهرا| |

دقت کردین هر موقع دارین سشوار میکشین حتی اگه تو خونه تنهام باشین هی حس میکنین یکی صداتون میکنه؟
. . .
تا حالا دقت کرده بودین تام و جری تمام مدت لخت بودن، اما وقتی میرفتن لب ساحل شلوارک پاشون میکردن؟
. . .
تا حالا دقت کردین تو فیلمای ایرانی،همیشه وقتی طرف میفهمه بچه دار نمیشه همه بچه ها از ماشینای بقلی و جلویی و عقبی باهاش بای بای میکنن میخندن؟!
. . .
تا حالا دقت کردین تمام مریضا توی فیلما و سریالای ایرانی ، انتهای راهرو سمت راست بستری هستن !
. . .
تا حالا دقت کردین وقتی عجله نداری همه ی چراغا سبزن و راهها خلوت وقتی دیرت شده همه ی چراغا قرمزند و راهها بسته؟
. . .
تا حالا دقت کردین هر وقت یه تیکه یخ از دستت افتاده روی زمین با لگد زدی که بره زیر یخچال!
. . .
تا حالا دقت کردین تو مهمونی تا میای پشت سر یکی حرف بزنی موزیک قطع میشه و نصف حرفتو یهو همه میشنون…!!!!

. . .
تا حالا دقت کردی مغز انسان پر کارترین جای بدنه ۲۴ ساعت در ۳۶۵ روز سال و کار میکنه فقط وقتی متوقف میشه که ما وارد سالن امتحانات میشیم
. . .
لــــــــــذتی که در خوابیدن روی جزوه هست تو خوابیدن روی تختـخواب نرم نیس…:


. . .
تنها زمانی مشتری ها با لبخند وارد مغازه میشوند که میخوان جنسی رو تعویض کنن یا پس بدن !


تا حالا دقت کردین پدر مادر تا میخوان شما را صدا بزنن، اول اسم داداش یا خواهرتون را میگن؟
. . .
تا حالا دقت کردین تو جاده های ایران وقتی قسمت انگلیسی تابلو اسم یک شهر رو می خونین بهتر متوجه میشین تا فارسیش رو … !!!!
. . .
تا حالا دقت کردین اگه تو مترو الکی شروع به دویدن بکنید ملت هم همینطوری دنبالتون میدوند..! . . .

 تا حالادقت کردین وقتی که خوشحالیم بالاخره یه چیزی یا یه کسی پیدا میشه که سریع گند بزنه به خوشحالیمون…..!
. . .
دقت کردین وقتی میگن غصه نخور ،آدم بیشترغصه ش میگیره؟؟؟!!!
. . .

تاحالا دقت کردین وقتی که عجله دارین و میخوای سریع به مقصد برسین همه ی تاکسی ها غیب میشن یا مسافر دارن ولی وقتی میخوای از خیابون رد شین هرچی تاکسی تو اون خیابون هست میاد جلو بوق میزنه؟آخ که حرص آدم درمیاد
. . .
دقت کردین ما ایرانیا وقتی بچه هستیم میگن بچه است، نمیفهمه وقتی نوجوان هستیم میگن نوجوانه، نمیفهمه وقتی جوان هستیم میگن جوون و خامه، نمیفهمه وقتی بزرگ میشیم میگن داره پیر میشه، نمیفهمه وقتی هم پیر هستیم میگن پیره، حالیش نیست، نمیفهمه فقط وقتی میمیریم میان سر قبرمون و میگن عجب انسان فهمیده ای بود

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 13:31 توسط زهرا| |

هيچگاه نه كسي رو ببخش 

نه فراموش كن

سر فرصت بزن دهنشو سرويس كن

( دكتر شريعتي با اعصاب خراب)

 

. . . . . . .  . . . . . . . . . . . .   

ملت ما ملتيست كه وقتي توي خيابون زل زل نگات ميكنن

نميتوني تشخيص بدي

خوشگلي يا احيانا زيپت بازه!!!

. . . . . . .  . . . . . . . . . . . .   

هر جا سخن از اعتماد است

من هر هر ميخندم

. . . . . . .  . . . . . . . . . . . .   

نون خشك هم نشديم كه يكى ازروى زمين برمون داره و بوسمون كنه!

اثرات كمبودمحبت شديد

. . . . . . .  . . . . . . . . . . . .  

يارو روبردن دادگاه قاضي بهش گفت خاك توسرت اين چهارمين بارته كه

ميارنت اينجا

يارو ميگه خاك توسرخودت كه هميشه اينجايي !!

. . . . . . .  . . . . . . . . . . . .  

موقع مرگ به بچه‌هام مي‌گم ده ميليارد تومن گذاشته‌م زيرِ

بعدش مي‌ميرم

آي حال ميده!

. . . . . . .  . . . . . . . . . . . .  

دختره تلفن دوست پسرش زنگ ميخوره برميداره جواب ميده

يارو ميپرسه:شما؟

دختره ميگه:من خواهرشمشما؟؟؟

طرف ميگه:من همين الان فهميدم مادرتم!!

. . . . . . .  . . . . . . . . . . . .   

كسا‌يي كه معتقدن اوني كه رفته خودش بر ميگرده،

نود و نه‌ در صد كفتر بازن!!

مگه كفتره جلده!؟

. . . . . . .  . . . . . . . . . . .
 هميشه دستان همسرتان را در دست بگيريد، چون اگه رهاش كنيد اون ميره خريد !

. . . . . . .  . . . . . . . . . . .

رفتم تو سرچ گوگل تايپ كردم

زن چه ميخواهد؟

گوگل بعد از ۲۰ دقيقه پاسخ داد

ما همچنان در حال جستجو ايم !

. . . . . . .  . . . . . . . . . . . . 

زندگي هر دختري يك سوال هست كه تا آخر عمر او را همراهي مي‌كند . . .

حالا چي بپوشم؟

. . . . . . .  . . . . . . . . . . . .

يارو ميره رستوران ميگه: غذا چي دارين؟

گارسون ميگه : كاستيدگيلينكوفينوستا با ليمو!

يارو ميگه: كاستيدگيلينكوفينوستا با چي!؟

. . . . . . .  . . . . . . . . . . . .

و خداوند زمين و آسمان را آفريد… 

و ساخت بقيه ي چيزا رو به چين واگذار كرد!!!

. . . . . . .  . . . . . . . . . . . .

سلامتي پوشك، كه هيچ‌وقت تو بچگي پشتمونو خالي نكرد!

. . . . . . .  . . . . . . . . . . . .

ما كه ۸/۸/۸۸ ازدواج نكرديم، ۱۱/۱۱/۱۱ هم باز ازدواج نكرديم،

صبر كنيم تا ۹/۹/۹۹ شايد فرجي شد

(درد دل دو دختر دم بخت )

. . . . . . .  . . . . . . . . . . . .

هيچكس حق نداره از طرفش بپرسه “تو برا من چي‌ كار كردي؟”

تو ٧ ميليارد انسان تورو پيدا كرده، ديگه چيكار كنه !

. . . . . . .  . . . . . . . . . .

ميدوني اولين عوارض جانبي بعد يك شكست عشقي چيه ؟!در آوردن گوشي از حالت Silent ! 

. . . . . . .  . . . . . . . . . . . .

يه عده هستن كه اگه شده بايد براشون آژانس هم بگيري

كه سريعتر از زندگيت گم شن  بیرون

نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 19:31 توسط زهرا| |

باز يه سوالي مغزمو پريشون كرد چرا جمعه انقدر به شنبه نزديكه، ولي شنبه انقدر از جمعه دوره؟؟


خداييش جاذبه اي كه سوراخ چاه توالت نسبت به گوشي داره
جاذبه ي زمين به سيب نداره
ديدم كه ميگمااااااا


عمو زنجير باف جان
ضمن عرض سلام و خسته نباشيد
جهت زحمات بي دريغ شما بزرگوار
يك گِلگي داشتم از حضورتون ...
شما كه زنجير ما رو بافتي..؟
... پَه چرا پشت كوه انداختي..؟
مشكلتون دقيقاً چي بود؟
مرض داشتيد اين همه زنجير بافته شده رو پشت كوه انداختيد؟


بچگي يعني: وقتيكه فاصله ي دستشويي تا اتاقمونو مي دويديم
و از اينكه لولو ما رو نمي خورد فرياد مي زديم، ھـــــوراااا




فقط يه ايراني اونم از نوع تهراني مي تونه از دود شهر فرار كنه تا بره شمال هواي تازه تنفس كنه، بعد اونجا هي تند تند قليون بكشه!


گوشيم زنگ خورد ، اسم رفيقم "رضاافتاد
گوشي رو برداشتم ، با يه صداي خسته گفتم : سلام بي شرف
يه صداي كلفتي اومد : پدر بي شرف هستم ، بي شرف اونجا نيست؟


فقط يك زن ايراني مي تونه روزي چند ساعت برنامه آشپزي نگاه كنه و چند تا دفتر هم پر كرده باشه و آخرش همون كوكوسبزي براي شوهرش درست كنه!



يادش بخير ما بچه بوديم ، يه دستمال كهنه اي ، لنگ ماشيني چيزي پيدا ميكردن ميذاشتن لاي پامون بقچه ميكردن  تا يه هفته بعد بازش كنن الان پوشك زدن واسه بچه با خروجي هوا از هردو طرف ، 8 لايه محافظ ، ويتامينه ،  همراه با عصاره مالت ، 12 اير بگ ، كروز كنترل ، سنسور عقب ، تهويه مطبوع ، با ال سي دي... خلاصه فول آپشن ديگه ! از ال سي دي هم توشو نشون ميده ديگه لازم نيست را به را بازش كنن



هيچ وقت كار امروز رو به فردا ننداز...

فردا يه عالمه كار داري،
 
قشنگ بندازش واسه دو سه هفته ديگه كه خيالــــــــــــــتم راحت باشه



كافيه يه روز اتفاقي يه جوراب سوراخ بپوشين . اگه شده اتوبان رو موكت كنن يه جوري ميشه كه تو مجبور شي كفشتو دربياري



توي شهر بازي تو بعضي از اين وسايل بازيش بايد يه دكمه ي "غلط كردمهم بزارن!

نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 19:30 توسط زهرا| |

دختري با مادرش در رختخواب
درددل مي كرد با چشمي پر آب
گفت:مادر حالم اصلا خوب نيست
زندگي از بهر من مطلوب نيست
گو چه خاكي را بريزم بر سرم؟
روي دستت باد كردم مادرم!
سن من از بيست وشش افزون شد
دل ميان سينه غرق خون شد
هيچ كس مجنون اين ليلا نشد
شوهري از بهر من پيدا نشد
غم ميان سينه شد انباشته
بوي ترشي خانه را برداشته!
مادرش چون حرف دختش را شنفت
خنده بر لب آمدش آهسته گفت:
دخترم بخت تو هم وا مي شود
غنچه ي عشقت شكوفا مي شود
غصه ها را از وجودت دور كن
اين همه شوهر يكي را تور كن!
گفت دختر مادر محبوب من!
اي رفيق مهربان و خوب من!
گفته ام با دوستانم بارها
من بدم مي آيد از اين كارها
در خيابان يا ميان كوچه ها
سر به زير و با وقارم هر كجا
كي نگاهي مي كنم بر يك پسر
مغز يابو خورده ام يا مغز خر!؟
غير از آن روزي كه گشتم همسفر
با سعيدوياسر وايضا صفر
با سه تاشان رفته بودم سينما
بگذريم از مابقي ماجرا!
يك سري هم صحبت صادق شدم
او خرم كرد آخرش عاشق شدم
يك دو ماهي يار من بود و پريد
قلب من از عشق او خيري نديد
مصطفاي حاج علي اصغر شله
يك زماني عاشق من شد،بله

بعد جعفر يار من عباس بود
البته وسواسي وحساس بود
بعد ازآن وسواسي پر ادعا
شد رفيقم خان داداش الميرا
بعد او هم عاشق ماني شدم
بعد ماني عاشق هاني شدم
بعدهاني عاشق نادر شدم
بعد نادر عاشق ناصر شدم
مادرش آمد ميان حرف او
گفت: ساكت شو دگر اي فتنه جو!
گرچه من هم در زمان دختري

روز و شب بودم به فكر شوهري
ليك جز آن كه تو را باشد پدر
دل نمي دادم به هركس اينقدر
خاك عالم بر سرت ،خيلي بدي

واقعا كه پوز مادر را زدي.......

منبع:طنز ایران .COM

نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 19:30 توسط زهرا| |

جوشش كور است و پيوندي از سر نابينايي
دوست داشتن پيوندي خود آگاه و از روي بصيرت روشن و زلال

عشق بيشتر از غريزه آب مي خورد و هرچه از غريزه سر زند بي ارزش است
دوست داشتن از روح طلوع مي كند و تا هرجا كه روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج مي گيرد

عشق با شناسنامه بي ارتباط نيست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر مي گذارد
دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي مي كند

عشق طوفاني و متلاطم است
دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار وسرشار از نجابت

عشق جنون است و جنون چيزي جز خرابي و پريشاني “فهميدن و انديشيدن “نيست
دوست داشتن، دراوج، از سر حد عقل فراتر ميرود و فهميدن و انديشيدن را از زمين مي كند و باخود به قله ي بلند اشراق مي برد

عشق زيبايي هاي دلخواه را در معشوق مي آفريند
دوست داشتن زيبايي هاي دلخواه را در دوست مي بيند و مي يابد

عشق يك فريب بزرگ و قوي است
دوست داشتن يك صداقت راستين و صميمي، بي انتها و مطلق

عشق در دريا غرق شدن است
دوست داشتن در دريا شنا كردن

عشق بينايي را مي گيرد
دوست داشتن بينايي مي دهد

عشق خشن است و شديد و ناپايدار
دوست داشتن لطيف است و نرم و پايدار

عشق همواره با شك آلوده است
دوست داشتن سرا پا يقين است و شك ناپذير

از عشق هرچه بيشتر نوشيم سيراب تر مي شويم
از دوست داشتن هرچه بيشتر، تشنه تر

عشق نيرويي است در عاشق ،كه او را به معشوق مي كشاند
دوست داشتن جاذبه اي در دوست ، كه دوست را به دوست مي برد

عشق تملك معشوق است
دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست

عشق معشوق را مجهول و گمنام مي خواهد تا در انحصار او بماند
دوست داشتن دوست را محبوب و عزيز ميخواهد و مي خواهد كه همه ي دلها آنچه را او از دوست در خود دارد، داشته باشند

در عشق رقيب منفور است،
در دوست داشتن است كه:”هواداران كويش را چو جان خويشتن دارند

عشق معشوق را طعمه ي خويش مي بيند
و همواره در اضطراب است كه ديگري از چنگش نربايد
و اگر ربود با هردو دشمني مي ورزد و معشوق نيز منفور مي گردد

دوست داشتن ايمان است و ايمان يك روح مطلق است
يك ابديت بي مرز است ، كه از جنس اين عالم نيست

نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 19:28 توسط زهرا| |


وقتیکبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبشسیاه میشود. دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است

اماچه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن وچه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تراز کویر است

اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم می زنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم. این زندگی من است

دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند

اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه‌ای را بالا ببری

به سه چیز تکیه نکن، غرور، دروغ و عشق
آدم با غرور می تازد، با دروغ می بازد و با عشق می میرد

نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 19:27 توسط زهرا| |

الهی چرا بگریم که تو را دارم و چرا نگریم که منم.

الهی مخواه بر انکه در شب قدر فرشته بر او فرود نیامده

با دیو همنشین گردد.

الهی از من اهی و از تو نگاهی.                                                   

الهی تو را دارم و چه کم دارم و چه غم دارم؟

نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 19:21 توسط زهرا| |

نظر شمارو نمیدونم (ولی باید بدونم پس بجنبید)ولی این هم یه آپ دوباره به پیشنهاد این عاطفه که آخرش کار دستمون میده!!!


سلام.صدامو می شنوی؟حتما می شنوی مگه نه؟چرا اینقدر زود رفتی

چطور دلت اومد قلب مهربونتو بذاری زیر خاک؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پاشووووووووووووووووووووووو ببین همه اومدن

مگه دو روز پیش که دیدمت خوب نبودی اره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

جواب بده یالا من جواب می خواممممممممممممم

توکه دیروز می خندیدی مگه نه؟خدا خدا خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

دارم خفه می شم  دارم دیوونه می شم بگو بلند شه حتما

به حرف تو می کنه نگا کن اومدم بنویسم

ازم دلخوری؟میدونم همه الان سر مزارتن جایی که توی مهربونم توش

خوابیدی،همه می گن رفتی بهشت ماما میگفت اون رفت بهشت ما تو جهنمیم

۲۸ سال زندگی کردی زندگی کردی  میدونم تو یه فرشته بودی که خدا گرفتت

ولی من که ادمم ما که ادمیم،بدون تو مگه میشههههههههههههههههه؟؟؟

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دارم دیوونه می شم خدااااااااااااااااااااااااااااااا

....نگاهم به تارو پود شکننده ی ساقه چسبیده بود

تنها به ساقه اش می شد بیاویزد.

چگونه می شد چید

گلی را که خیالی می پژمراند؟

دست سایه ام بالا خزید.

قلب ابی کاشی ها تپید.

باران نور ایستاد:

رویایم پرپر شد.

نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 19:19 توسط زهرا| |

مدت ها پیش کشاورز فقیری برای پیداکردن غذا یا شکاری به دل جنگل رفت .هنوز مسیر زیادی را طی نکرده بود که صدای فریاد کمکی به گوشش رسید.او صدا را دنبال کرد تا به منبع آن رسید و دید که پسر بچه ای در باتلاقی افتاد و آهسته و آرام به سمت پایین می رود .آن پسربچه به شدت وحشت زده بود و با چشمانش به کشاورز التماس می کرد تا جانش را نجات دهد.کشاورز با هزار بدبختی با به خطر انداختن جان خودش بالاخره موفق شد پسرک را از مرگ حتمی و تدریجی نجات دهد و او را از باتلاق بیرون بکشد....

فردای آن روز وقتی که کشاورز روی روی زمینش مشغول کار بود،کالسکه سلطنتی مجللی در کنار نرده های ورودی زمین کشاورز ایستاد .دو سرباز از آن پیاده شدند و در را برای آقای قد بلندی که لباس های اشرافی بر تن داشت ،بازکردند.زمانی که آن مرد با لباس های گران قیمتی که برتن داشت پایین آمد ،خود را پدر پسری که کشاورز روز گذشته او را از مرگ نجات داده بود،معرفی کرد.اوبه کشاورز گفت که می خواهد این محبتش را جبران کند وحاضر است در عوض کار بزرگی که او انجام داده،هرچه بخواهد به او بدهد .
کشاورز با مناعت طبعی که داشت به مرد ثروتمند گفت که او این کار را برای رضای خدا وبه خاطر انسانیت انجام داده و هیچ چشم داشتی در مقابل آن ندارد.در همین موقع پسرکشاورز از ساختمان وسط زمین بیرون آمد.مرد ثروتمند که متوجه شد کشاورز پسرس هم سن وسال پسر خودش دارد ،به پیرمردگفت که می خواهد یک معامله با او بکند.مردثروتمند گفت حال که تو پسرم را نجات دادی ،من هم پسر تو را مثل پسر خودم می دانم .پس اجازه بده هزینه تحصیل او را در بهترین مدارس ودانشگاهها بپردازم .کشاورز موافقت کرد وپسرش پس از چند سال از دانشگاه علوم پزشکی لندن فارغ التحصیل شد وبه خاطر کشف یکی از بزرگ ترین ومهم ترین داروهای نجات بخش جهان که پنی سیلین بود،به عنوان یک دانشمند مشهور شناخته شد .آن پسر کسی نبود جز الکساندر فلیمینگ .چندسال گذشت .دست بر قضا پسر مرد ثروتمند به بیماری لاعلاجی مبتلا شد و این بار الکساندر،پسر کشاورز که امروز یک دانشمند برجسته بود با داروی جدیدش بار دیگر جان آن پسر را نجات داد .
جالب است بدانید که آن مرد ثروتمند و نجیب زاده کسی نبود جز لردراندلف چرچیل و پسرش هم کسی نبود جز وینستون چرچیل .

نتیجه اخلاقی:از هر دستی بدی از همون دست میگیری

نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 19:13 توسط زهرا| |

پسر : سلام عزیزم
دختر : زهر مار , خفه شو
پسر:خانمی اجازه هست من رو مخ شما کار کنم
دختر : خفه شو !! عوضی
پسر : دستت درد نکه , چه با ادب
دختر : خفه شو
پسر : عزیز ساعت چنده ؟
دختر : خفه شو
پسر : دیگه دوستم نداری؟
دختر : خفه شو
پسر:تو بم قلبم زلزله اومده!!!کمکم میکنی؟
دختر : خفه شو 
پسر : حتی یه لحظه , یه لحظه پیشم بمون
دختر : خفه شو
پسر: مگه دوستم نداری؟پس چرا تنهام میزاری؟
دختر : خفه شو 

پسر 

:

I LOVE YOU

دختر : خفه شو !!

 

پسر : بی وفا دیگه دوستم نداری ؟؟ 
دختر : خفه شو
پسر : شماره تلفنت را میدی ؟؟ 
دختر: خفه شــــــ 091.16.43.8 ــــــــو! 
پسر:

 ID چی ؟؟ اونم نمیدی ??

  

دختر:خفه شــــ

ye_boos_bide_dar_rah_khoda@yahooو!

پسر : یعنی اصلآ دوستم نداری ؟؟  
دختر : خفه شو !! 
پسر : پس چرا تنهام نمیزاری ؟؟ 
دختر : خفه شو !! 
پسر :یه چی بگم !!! (( لطفآ 
دختر : خفه شو
پسر :با من ازدواج کن
دختر : جدی میگی

پسر : خفه شـــــ ــــو 

نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 19:12 توسط زهرا| |

این چه حرفی ست که در عالم بالاست بهشت؟

هر کجا وقت خوش افتاد همانجاست بهشت

دوزخ از تیرگی بخت درون تو بود

گر درون تیره نباشد همه دنیاست بهشت

این چه جهانی ست که نوشیدن می نارواست؟

این چه بهشتی ست در آن خوردن گندم خطاست

آی رفیق این ره انصاف نیست،این جفاست

راست بگو،راست،فردوس برینت کجاست؟

راستی آنجا هم هر کس و ناکس خداست؟

بر همه گویند که هوشیار باش

بر در فردوس نشیند کسی

تا که به درگاه قیامت رسی

از تو بپرسند که در راه عشق

پیرو زرتشت بدی یا مسیح؟

دوزخ ما چشم به راه شماست

راست بگو،راست،آنجا نیز باز همین ماجراست؟

راست بگو،راست،فردوس برینت کجاست؟

اینهمه تکرار مکن ای همای

کفر مگو،شکوه مکن بر خدای

پای از این در که نهادی برون

در غل و زنجیر برندت بهشت

بهشت همان نا کجاست

وای به حالت همای،وای به حالت

این سر سنگین تو از تن جداست

نه نه نه نه توبه کنم باز،حق با شماست

نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 19:11 توسط زهرا| |

دل که رنجید از کسی ,خرسند کردن مشکل است

شیشه شکسته را پیوند کردن مشکل است

بار حمالان,بدوش کشیدن ننگ نیست

زیر بار منت نامرد رفتن مشکل است

  

ماه من غصه اگر هم روزی مثل باران بارید,

یا دل شیشه ای ات از لب پنجره ی عشق زمین

خورد وشکست,با نگاهت به خدا چتر شادی را واکن.

 

نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 19:10 توسط زهرا| |

هنوز هم بعد از اين همه سال، چهره‌ي ويلان را از ياد نمي‌برم. در واقع، در طول سي 

سال گذشته، هميشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگي را دريافت مي‌کنم، به ياد

ويلان مي‌افتم ...

ويلان پتي اف، کارمند دبيرخانه‌ي اداره بود. از مال دنيا، جز حقوق اندک کارمندي 

هيچ عايدي ديگري نداشت. ويلان، اول ماه که حقوق مي‌گرفت و جيبش پر مي‌شد،

شروع مي‌کرد به حرف زدن ... 

روز اول ماه و هنگامي‌که که از بانک به اداره برمي‌گشت، به‌راحتي مي‌شد برآمدگي

جيب سمت چپش را تشخيص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود

ويلان از روزي که حقوق مي‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته 

مي‌کشيد، نيمي از ماه

سيگار برگ مي‌کشيد، نيمـي از مـاه مست بود و سرخوش... 

من يازده سال با ويلان هم‌کار بودم. بعدها شنيدم، او سي سال آزگار به همين نحو 

گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل مي‌شدم، ويلان روي 

سکوي جلوي دبيرخانه نشسته بود و سيگار برگ مي‌کشيد. به سراغش رفتم تا از او

خداحافظي کنمکنارش نشستم و بعد از کلي حرف مفت زدن، عاقبت پرسيدم که چرا سعي نمي کند

زندگي‌اش را سر و سامان بدهد تا از اين وضع نجات پيدا کند؟ 

هيچ وقت يادم نمي‌رود. همين که سوال را پرسيدم، به سمت من 

برگشت و با چهره‌اي متعجب،

آن هم تعجبي طبيعي و اصيل پرسيد: کدام وضع؟ 

بهت زده شدم. همين‌طور که به او زل زده بودم، بدون اين‌که حرکتي کنم، ادامه

دادم

همين زندگي نصف اشرافي، نصف گدايي!!! 

ويلان با شنيدن اين جمله، همان‌طور که زل زده بود به من، ادامه

داد
تا حالا سيگار برگ اصل کشيدي؟ 

گفتم: نه گفت: تا حالا تاکسي دربست گرفتي؟ گفتم: نه گفت: تا حالا به يک

کنسرت عالي رفتي؟ گفتم: نه گفت: تا حالا غذاي فرانسوي خوردي؟

گفتم نه

گفت: تا حالا همه پولتو براي عشقت هديه خريدي تا سورپرايزش كني؟

گفتم: نه !

گفت: اصلا عاشق بودي؟

گفتم: نه

گفت: تا حالا يه هفته مسکو موندي خوش بگذروني؟ 

گفتم: نه ! 

گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگي کردي؟ 

با درماندگي گفتم: آره، ...... نه، ..... نمي دونم !!! 

ويلان همين‌طور نگاهم مي‌کرد. نگاهي تحقيرآميز و سنگين .... 

حالا که خوب نگاهش مي‌کردم، مردي جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ويلان 

جلويم ايستاده بود و تاکسي رسيده بود. ويلان سيگار برگي تعارفم کرد و بعد جمله‌اي را

گفت. جمله‌اي را گفت که مسير زندگي‌ام را به کلي عوض کرد. 

ويلان پرسيد: مي‌دوني تا کي زنده‌اي؟
 

جواب دادم: نه ! 

ويلان گفت: پس سعي کن دست کم نصف ماه رو زندگي کني

پی نوشت:زندگی خیلی کوتاهه...کاش قدر لحظه هامونو بدونیم  |

نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 19:9 توسط زهرا| |

خواب دیدم ماهی ام پرواز می کند

============

دیشب خواب دیدم ماهی ام دارد پرواز می کند.

کوچکتر که بودم ساعت ها کنار تنگ ماهی قرمزی که از شب عید مانده بود می نشستم، نگاهش می کردم

و توی دلم می گفتم خوش به حالش این تنها موجود زنده ایست که همه ی عمرش را پرواز می کند

به حرکت نرم باله ی دمش خیره می شدم،

به این که هر از گاهی آرام و بی خیال دو باله ی نازک و بی وزن را باز و بسته می کند

کمی جلو می آید، کمی عقب می رود، به همان نرمی و آسودگی رو بر می گرداند.

خودش را بی وزن تر می کند و بالا می رود،

موجِ فرزی به هیکل کوچکش می دهد و پایین می رود

ماهی همیشه برایم مثل فرشته ی بی آزاری بود که رها تر از هر جنبنده ای، یک عمر در سکوت آب،

آرام و سر فرصت می رقصد

=====

نمی توانستم ماهی بخورم، و نمی توانستم حتی ماهی کوچکی را در دست بگیرم.

دوست داشتن ماهی، او را در دنیای من تبدیل به قدیس کوچکی می کرد.

می ترسیدم دستهای من برای این همه لطافت خطرناک و زبر باشند.

می ترسیدم تن شکننده اش از پوست من خوشش نیاید.

می ترسیدم که بترسد و قلب کوچکش تندتر بزند

همه ی اطرفیانم می دانند که اگر در خانه ام یک ماهی، یک حشره حتی یک سوسک- بمیرد

آن قدر منتظر می مانم تا کسی بیاید و آن را بردارد و ببرد.

می دانند که تحمل مقایسه ی ابعاد دست لرزانم را با این تن لیز و سرد و باریک را ندارم.

نگاهش هم نمی کنم. در اتاق دیگری می نشینم. صبر می کنم تا کسی بیاید

 

اما آخرین بار، ماهی ای داشتم که همه چیز را عوض کرد.

یک فایترِ قرمز رنگ بداخلاق

عاشق باله های سرخ و بلندش بودم.

وسط تنگ می ایستاد، تکان نمی خورد و روبرویش را نگاه می کرد

 

گفته بودند که عادت این نژاد این است.

گفته بودند باید مواظب بود و تُنگ یک فایتر را لبالب پر نکرد

که ممکن است صبح بیدار شوی و ببینی شبانه خودش را انداخته روی زمین

یک بار با شال قرمزی که به سر داشتم رفتم روبروی تنگش.

باید در آن شیشه ی گرد تصویر عظیمی همرنگ با خودش دیده باشد که ناگهان

مثل گربه پشتش را خم کرد و

آبشش هایش را مثل دو بادبان بیرون آورد و با تندی جلو آمد تا با حریفش بجنگد.

========

از همان روزهای اول که با خلق و خویش آشنا شدم کابوس هایم شروع شد.

هر شب خواب می دیدم که از آب بیرون می پرد

و چون نمی توانم به او دست بزنم جلوی چشمانم روی زمین خشک می شود.

 

 

خواب می دیدم که حرف می زند.

و یک بار خواب دیدم که ماهی ام دارد پرواز می کند

طولی نکشید که فهمیدم این ماهی من را نمی خواهد. این ماهی هیچ چیز نمی خواهد.

 

 

این ماهی به این زنده است که نهایت تلاشش را بکند برای این که زودتر بمیرد

یک روز آمد روی آب. مثل یک لاشه. وحشت کردم و عقب رفتم و دوستی را صدا زدم تا ببردش.

چند روز بعد آن دوست زنگ زد و گفت که ماهی زنده است؛

خودش دلش می خواهد که روی آب بیاید.

دوباره ماهی را برایم آورد

 

باور نمی کردم که راست می گوید. اما ماهی نفس می کشید؛

هر از گاهی می شد باز و بسته شدن آبشش هایش را دید.

همین طور مردمک ریز چشمانش را،که وقتی کسی به تنگ نزدیک می شد به سمت او می چرخید.

ماهی ام مدت ها روی آب ماند.

در حالی که می ترسیدم آن دسته پولکهایش که از آب بیرون می ماندند خشک شوند.

حاضر نبود کوتاه بیاید. ماهها روی آب ماند و سعی کرد بمیرد.

هر روز با ترس می رفتم بالای سرش، و او چشم می گرداند و نگاهم می کرد

بعد هم با دلخوری نگاهش را می دوخت به همان روبروی همیشگی

تا این که موفق شد

موفق شد، و مرد

به گمانم این اولین نگاه دقیق و عمیق من به یک ماهی بود

هر چند مرده. چون دیگر عادت کرده بودم به جای دور نشستن و خیال بافتن،

خم شوم و نگاهی طولانی به حجم شناورش بیاندازم.

آبشش اش تکان نمی خورد، چشمش نگاه نداشت، و رنگ سرخش چرک شده بود.

ناراحت شدم

اما عجیب بود که به سرعت فهمیدم احساس آزادی می کنم

آزادی از کابوس نیمه تمامی که تمام شده بود

فهمیدم این غصه ی چند ماهه ی کوچککه ماهی افسرده ای دارم که از من متنفر است

این انتظار طولانی برای مرگی که باید بیاید،

این تخیل هر روزه ی ماهی ای که روی فرش چسبیده و خشک می شود، تمام شده است

-----------------------------------------------

حالا دیگر رقص یک ماهی مستم نمی کند.

دیگر شنا کردن بازیگوشانه ی ماهی سفره ی هفت سین برایم نشان دل انگیزی از تحرک و زیبایی نیست.

ماهی، تبدیل شده به موجودی که از حرکت تند و ناگهانی اش مور مورم می شود. حالا از ماهی می ترسم

از معلق بودنش. این بی کرانه ای که ماهی در آن گم می شود برایم نه شاعرانه، که نا امن است.

همان وحشتی که از مقایسه ی جسم یک ماهی با دست بزرگ خودم داشتم را،

حالا از مقایسه ی جهان خشک و ملموسمان با دنیای خیس و بی کران خود دارم

=======

شگفت زده از دریایی که زیبا و درخشان و مهربان است

تازگیها، تخیل تمام آنچه در آن مخفی است و یا تمام آنچه موجب ابهت اش می شود

و آن راهی که طی شده تا یک موج کف آلود خسته به پاهای ما برسد و لای شن ها گم شود،

من را می ترساند 

هر موج صدای بلند مسافت ها را با خودش دارد. صدایی دائمی.

گفت و گویی همیشگی با هر کس که در ساحل ایستاده

هر کس که به فراخور حس و حالش از آن لذت می برد یا دل آشوبه می گیرد.

زبان رمزی است که ترجمه نمی شود.

مانند اصرار ابدی یک ماهی سرخ کوچک برای مردن

هنوز هم دلم نمیخواهد ماهی بخورم

چون میدانم

هر ماهی در این آبی بیکران

هنوز طعم شور یک عمر تجربه ی دریا را می دهد

=

هیچ گاه از محبتت برای کسانی که دوستشان داری زنجیر نساز

اول حق زندگی برایشان قائل باش

 

 

اجازه نده با هیچ کدام از دوست داشتنها و احساس مالکیتی که در وجودت حس میکنی

کمر به نابودی روح و روان دیگری ببندی. 

یادت باشد همه قراردادها را روي کاغذ بي جان نمي نويسند

بعضي از قراردادها وعهد ها را روي قلب مي نويسند
حواست به اين عهد هاي غير کاغذي، بيشتر باشد
شکستنشان يک آدم را مي شکند

===========

 


==========























وسرانجام تصویری در مورد پیام قصه:عشق



می بینید؟!عشق همه جا هست...حتی توی آب...

نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 12:33 توسط زهرا| |

تا حالا شده این همه که از صبح تا شب به این ور و اون ور نگاه میکنید،از زاویه بالا نگاه کنید؟!

امتحان کنید!خیلی تصاویر جالبی از آب در میاد!



نوشته شده در جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 19:33 توسط زهرا| |


Design By : Night Skin